نمی دانم چه می خواهم خدايا ، به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جويد نگاه خسته من ، چرا افسرده است اين قلب پرسوز
ز جمع آشنايان می گريزم ، به كنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگيها ، به بيمار دل خود می دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من، به ظاهر همدم و يكرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پيرايه بستند
از اين مردم كه تا شعرم شنيدند ، برويم چون گلی خوشبو شكفتند
ولی آن دم كه در خلوت نشستند ، مرا ديوانه ای بدنام گفتند
دل من ای دل ديوانه من ، كه می سوزی از اين بيگانگی ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد ، خدا را بس كن اين ديوانگی ها
( فروغ فرخ زاد )
می خوای بیای؟همه منتظرتن حتی اونایی که از دوستات نیستن میدونی چند وقته رفتی؟کاش او روزی
که می رفتی واسمون آدرس میزاشتی؟خیلی وقتا واسه این که دلتنگتم گریه میکنم اما تو که می دونی
خیلی ها مثل من منتظرتن واسه اومدنت دعا میکنن پس چرا نمیای؟ نشونه های اومدنت کم
کم داره پیدا میشه ولی میترسم عمرم نرسه تا اومدنت رو ببینم میشه از اونی که عاشقش هستی
واسه من وقت بگیری تا اومدنت رو ببینم ؟میدونی این دنیا خیلی بد شده،تنگ شده، نامرداش زیاد شده
همه دنبال پولن پول یه چیزه خنده دار خودشونم میگن پول چرکه کف دسته
چند بار اومدم آپ کنم ولی چیزی برا نوشتن نداشتم امروز دلم واسش تنگ شده بود چون نامردی ها
آزارم میده چون دوست دارم طو دنیایی زندگی کنم که همه ی آدما با هم خوب باشن برابر باشن کسی
به خاطر این که پولش از اون یکی زیاده به برادر خودش توهین نکنه و خیلی چیزای این دنیا که عوض این
که رفته رفته خوب بشن دارن بدتر میشن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یا مهدی ادرکنی
امروز صبح که از خواب بیدار شدی ،نگاهت می کردم
امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.
یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.
بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛
اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم با اون همه کارهار مختلف گمان می کنم که اصلا وقت نداشتی با من حرف بزنی
متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی.
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.
بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟
در آن چیز های زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی ان می گذرانی در حالی که درباری هیچ چیزی فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...
باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛
و باز هم با من صحبت نکردی .موقع خواب....فکر می کنم خیلی خسته بودی.
بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.
احتمالا متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام .
من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.
حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.
منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.
خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛
سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟
اگه نه،عیبی نداره،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم...روز خوبی داشته باشی
دوست و دوستدارت:خدا
مرا کسی نساخت ، خدا ساخت
نه آن چنان که " کسی می خواست " ،
که من کسی نداشتم .
کسم خدا بود ، کس بی کسان .
او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست .
نه از من پرسید و نه از آن " من ِ دیگر "م .
من یک گِل ِ بی صاحب بودم .
مرا از روح خود در آن دمید .
و بر روی خاک و در زیر آفتاب ،
تنها رهایم کرد.
" مرا به خودم وا گذاشت ".
دکتر علی شریعتی

